پنج وارونه ♥

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم این را پرسید

من به او خندیدم!

کمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم!

بازهم خندیدم!

گفت دیروز خودم دیدم

مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

آن زمان که بارش بی وقفه درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

راز نهان من ودل

مدتی کشمکش افتاد میان من و دل

تا شد از پرده برون راز نهان من ودل

هرشبی من زبلای دل و دل از غم تو

تا سحر گاه بلند است فغان من و دل

من و دل مدتی آواره گیتی بودیم

آخر افتاد بچنگ تو عنان من ودل

جز تو ای عشق که از هر دو زبان با خبری

کسی آگاه نباشد بزبان من و دل

دل بزلف تو گرفتار و من اندر پی دل

میکشم ناله و خلقی نگران من و دل

شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخی

که بود بسته باین سلسله جان من و دل

جستجوئی بسر کوی بتان باید کرد

تا بجویند در آن خاک نشان من و دل

دلم از دست ببردی و جدائی کردی

بتوای دوست نه این بود گمان من ودل

این شعرو فقط عاشقا بخوننمن که بخدا دیوونه این مشاعره ام

مشاعره بین سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

توضیح : مخاطب این شعر زیبای بانو سیمین بهبهانی ابراهیم صهبا بوده است. پاسخ ابراهیم صهبا نیز و ادامۀ این مشاعره بسیار دلنشین و سرشار از رندی و عاشق کشی و دلبری، خواندنی است.


سیمین بهبهانی : « دیوانگی »


یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم


« جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی »


یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
...........

« جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا »

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
....



« جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی »


دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا


« جواب رند تبریزی به ابراهیم صهبا »

صهبای من زیبای من سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو در عالم هوشیار نیست
صهبای من غمگین مشو عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را این خود مگر آزار نیست ؟
دشمن به جان خود شدی کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش بیگانه ی خمار نیست

خدایا منو ببخش

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می‌داد که با دادی شررآسا

دلم خواهد زند فریاد و گویم پس خدا کو … پس خدا کو ؟

خدایی کز سرشک شعله‌ آلودم بدین‌سان بی‌خبر باشد خدا نیست .

خدایی که فغان آتشینم در دل او بی‌اثر باشد خدا نیست .

زبانم لال ، چشمم کور ، عجب بی پرده من امشب سخن راندم

چرا توهین به درگاه خدای خویش می‌کردم ، چرا بی‌آنکه خود خواهم دلم راضی بیان بنمود

اگر مستانه گناهی ز من دیوانه سرزد ، ببخشیدم ، ببخشیدم ، ببخشیدم .و اما نه ، چرا من روسیه باشم ، چرا قلاده تهمت مرا در گردن اندازد ،

نوای ساز رامشگر ، لب مستانه دلبر ، می رقصند در ساغر ،
همه و همه گناهکارند که از خویشم به در کردند و بین هست و هوشیاری مرا وادار بر این یاوه ها کردند
بله من بی گناهم … بی گناهم … بی گناهم .

یادش به خیر

آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مه رویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت فرهاد بودم

همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
زآستان دوستان مطرودم و هر جا غریبم
غیر طعن و لعن و مردم نیست ای مادر نصیبم

مادر جگرم سوخت زبس رنج کشیدم   

 مادر جگرم سوخت زبس رنج کشیدم                 رفتم ز کفت زندگیم پاک تبه شد

 در کام افق رفته فرو دختر خورشید                  روز پسرت ای زن ناکام سیه شد

مادر همه شب منتظر و چشم به راهی               شاید ز سفر خنده کنان سوی تو آیم

افسوس که این فکر سرانجام ندارد                   تا حلقه بازو ز برایت بگشایم

مادر به کجائی که در این غربت جانسوز            بینی که هنر دشمن جان گشت نه یارم

بینی به لبان پسرت خنده مرگ است                  بینی که تنم شعله تب سوخت نه کارم

مادر اگر آن دخترک موی طلائی                      آمد به در خانه بگویش پسرم نیست

بگذار بخشکد بهم چشم امیدش                        دردیست ازو بر دل تنگم که دوا نیست

مادر تو به پروانه بگو سرخ بپوشد                   تا دشمن پستم نزند خنده به رویت

لبخند بزن تا که نگویند که او مرد                     هرچند که من رشته امید گسستم

چون لاله وحشی به دل کوه دویدم                     چون آتش سرخی به ره باد نشست

بوی درحت

باز از بوی درخت

نفسم می گیرد

چه کسی یاد تو را از دلم می گیرد

حک شده روی دلم

طرح زیبای درخت

حک شدن روی درخت ، طرح زیبای دو دل

به گمانم دل من شهره شهر شده

به گمانم دل تو با دلم قهر شده

آه این بوی درحت بدتر از زهر شده . . .

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد

درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد 

من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست

درد آن بود که از پا درمان من بیفتد 

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست 

دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد 

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من 

ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد 

از گوهر مرادم چشم امید بسته است

این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد 

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان 

گردون کجا به فکر سامان من بیفتد 

بیمارم مادر جان

بیمارم مادر جان
مي دانم ، مي بيني
مي بينم ، مي داني
مي ترسي ، مي لرزي
از كارم ، رفتارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
گه گريم ، گه خندم
گه گيجم ، گه مستم
و هر شب تا روزش
بيدارم ، بيدارم ، مادرجان
مي دانم ، مي داني
كز دنيا ، وز هستي
هشياري ، يا مستي
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
از اين يك ، و آن ديگر
بيزارم ، بيزارم ، مادرجان
من دردم بي ساحل
تو رنجت بي
حاصل
ساحر شو ، جادو كن
درمان كن ، دارو كن
بيمارم ، بيمارم ، بيمارم ، مادرجان

عشق ها می میرد

در گذرگاه زمان

خیمه شب باری دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرد

رنگ ها رنگ دگر می گیرد

و فقظ خاطره هاست

که جه زیبا و چه زشت

دست ناحورده به جا می ماند