خبر یار ما بگو

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
             
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور 
   
با یار آشنا سخن آشنا بگو

برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار  
           
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست 
            
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند  
           
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود   
          
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر 
            
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان 
            
با این گدا حکایت آن پادشا بگو

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند 
            
بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت 
           
 رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند  
           
می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد بدست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با هیمن نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی از پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ورنه قاضی در قضا نا مهربانی میکند 

بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو

 بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو

بيا ببين که در اين غم چه نا خوشم بي تو

شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار

چو روز گردد گويي در آتشم بي تو

دمي تو شربت وصلم نداده اي جانا

هميشه زهر فراقت همي کشم بي تو

اگر تو با من مسکين چنين کني جانا

دو پايم از دو جهان نيز درکشم بي تو

پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي‌دار

جواب دادي و گفتي که من خوشم بي تو

مادر جان ... مادر جان ... مادر جان

بیمارم مادر جان
مي دانم ، مي بيني
مي بينم ، مي داني
مي ترسي ، مي لرزي
از كارم ، رفتارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
گه گريم ، گه خندم
گه گيجم ، گه مستم
و هر شب تا روزش
بيدارم ، بيدارم ، مادرجان
مي دانم ، مي داني
كز دنيا ، وز هستي
هشياري ، يا مستي
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
از اين يك ، و آن ديگر
بيزارم ، بيزارم ، مادرجان
من دردم بي ساحل
تو رنجت بي
حاصل
ساحر شو ، جادو كن
درمان كن ، دارو كن
بيمارم ، بيمارم ، بيمارم ، مادرجان

من هنوزم دوستت دارم

دفترخاطراتمو، وا میکنم به یاد تو

درمیارم ازآلبومم عکسای یادگاریتو

عکساتو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم

من هنوزم دوستت دارم

زنجیرقفل یاد تو ، ازدل من وا نمی شه

طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه

بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی میگذره

فکرنکن عاشقت یه روز ، عشق تو ازیاد می بره

من هنوزم دوستت دارم

کاش خونه قلبمو باز ، بیای چراغونی کنی

کاش تو حصار زندگیت ، بازم منو زندونی کنی

کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری

قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری

من هنوزم دوستت دارم

من هنوزم دوستت دارم

بگو از ما

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی ،‌ همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی ،‌همه دنیا رونوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوارشب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
سر بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا رو نوشتی ، همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فراز و فریبیم
بگو از ما 

شکست دل

گفتـمش: دل به تمنـّـــای تو بســـــــيار شکست
گفت: دلبستگی ای دوست چنين است که هست
دل اگـــر نشکـــــند، آن دل نبود، ســــنگ بود
آندم اين پارۀ گل لايق دل شـــــد که شـــکست
گفتم آری ولـــی ای کاش صـــدايی می داشت
بی صدا می شکند دل گله گر هست اين است
گفت: من خوانده ام این نکـته، به تقليد مگوی
جای تقليد، توخود وصف کن آن نقش که بست
غزل نغــــز تو فــــرياد شکـــــست دل توست
خوش صدای که چو برخاست به دلها بنشست
گفتم: آری بشکـــــن دل که نکو می شکـــــنی
شکر افشانت آن را که شکــــستی پیـــوست
گـفت با خــــــنده که فرياد دلت کو فکرت