تبليغاتX
رنســــــانس

رنســــــانس

درکوی ما شکسته دلی میخرند و بس

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمیرود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جایی چه میکند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم، که از تو بجز ناله برنخاست،
راهی بزن که ناله ازاین بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختمعمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما – اگر خدا بدهد – عمر دیگری!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 19:30  توسط محمد حسین  | 

یاد یه شعر از پروین اعتصامی افتادم ...در سوگ پدر....

پروين اعتصامی پس از درگذشت پدر، اين ابيات را در سوك وي سروده :


پدر،آن تيشه كه برخاك تو زد دست اجل
تيشه اي بود كه شد باعث ويرانـي من
يوسفت نام نهادند و به گـرگت دادنـد
مرگ، گرگ توشد، اي يوسف كنعاني من
مه گردون ادب بودي و در خاك شدي
خاك، زندان توگشت، اي مه زنداني من
از نـدانستن مـن، دزد قضـا آگه بود
چو تو را برد، بخنديد به نادانـي من
آنكه در زير زمين، داد سر و سامانـت
كاش ميخورد غم بي سر و ساماني من
به سر خاك تو رفتم، خط پاكش خواندم
آه از اين خط كه نوشتند به پيشاني من
رفتي و روز مرا تيره تر از شب كردي
بي تو در ظلمتم اي ديده نوراني مـن
بي تو اشك و غم حسرت، همه مهمان منند
قدمـي رنجه كن از مهر، به مهماني من
صـفحه روي ز انـظار، نـهان ميدار
تا نخوانند در اين صفحه، پريشاني من
دهر بسيار چو من سر به گريبـان ديده است
چه تفاوت كندش سر به گريباني من ؟
عضو جمعيت حق گشتـي و ديگر نخوري
غم تنهايي و مهجوري و حيرانـي من
گل و ريحان كدامين چـمنت بـنمودند؟
كه شكستي قفس، اي مرغ گلستاني من
مـن كه قدر گـهر پاك تـو ميدانستم
ز چه مفقود شدي، اي گهر كاني من
من كه آب تو ز سر چشـمه دل ميـدادم
آب و رنگت چه شد، اي لاله نغماني من؟
من يكي مرغ غزل خوان تو بودم، چه فتاد
كه دگر گوش ندادي به توا خواني من؟
گنج خود خوانديم و رفتي و بگذاشتيم
اي عجب تعد تو با كيست نگهباني من؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:15  توسط محمد حسین  | 

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو

بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو

شب از فـراق تو مى‌نالـم اى پرى رخسار

چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو

دمى تـو شربت وصلـم نداده‌اى جانـا

هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو

اگر تو بامن مسكيـن چنين كنـى جانا

دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو

پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ديـدار

جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:16  توسط محمد حسین  | 

مناجات خدا و مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:3  توسط محمد حسین  | 

پنج وارونه ♥

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم این را پرسید

من به او خندیدم!

کمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم!

بازهم خندیدم!

گفت دیروز خودم دیدم

مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

آن زمان که بارش بی وقفه درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:47  توسط محمد حسین  | 

راز نهان من ودل

مدتی کشمکش افتاد میان من و دل

تا شد از پرده برون راز نهان من ودل

هرشبی من زبلای دل و دل از غم تو

تا سحر گاه بلند است فغان من و دل

من و دل مدتی آواره گیتی بودیم

آخر افتاد بچنگ تو عنان من ودل

جز تو ای عشق که از هر دو زبان با خبری

کسی آگاه نباشد بزبان من و دل

دل بزلف تو گرفتار و من اندر پی دل

میکشم ناله و خلقی نگران من و دل

شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخی

که بود بسته باین سلسله جان من و دل

جستجوئی بسر کوی بتان باید کرد

تا بجویند در آن خاک نشان من و دل

دلم از دست ببردی و جدائی کردی

بتوای دوست نه این بود گمان من ودل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:57  توسط محمد حسین  | 

این شعرو فقط عاشقا بخوننمن که بخدا دیوونه این مشاعره ام

مشاعره بین سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

توضیح : مخاطب این شعر زیبای بانو سیمین بهبهانی ابراهیم صهبا بوده است. پاسخ ابراهیم صهبا نیز و ادامۀ این مشاعره بسیار دلنشین و سرشار از رندی و عاشق کشی و دلبری، خواندنی است.


سیمین بهبهانی : « دیوانگی »


یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم


« جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی »


یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
...........

« جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا »

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
....



« جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی »


دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا


« جواب رند تبریزی به ابراهیم صهبا »

صهبای من زیبای من سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو در عالم هوشیار نیست
صهبای من غمگین مشو عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را این خود مگر آزار نیست ؟
دشمن به جان خود شدی کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش بیگانه ی خمار نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:56  توسط محمد حسین  | 

خدایا منو ببخش

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می‌داد که با دادی شررآسا

دلم خواهد زند فریاد و گویم پس خدا کو … پس خدا کو ؟

خدایی کز سرشک شعله‌ آلودم بدین‌سان بی‌خبر باشد خدا نیست .

خدایی که فغان آتشینم در دل او بی‌اثر باشد خدا نیست .

زبانم لال ، چشمم کور ، عجب بی پرده من امشب سخن راندم

چرا توهین به درگاه خدای خویش می‌کردم ، چرا بی‌آنکه خود خواهم دلم راضی بیان بنمود

اگر مستانه گناهی ز من دیوانه سرزد ، ببخشیدم ، ببخشیدم ، ببخشیدم .و اما نه ، چرا من روسیه باشم ، چرا قلاده تهمت مرا در گردن اندازد ،

نوای ساز رامشگر ، لب مستانه دلبر ، می رقصند در ساغر ،
همه و همه گناهکارند که از خویشم به در کردند و بین هست و هوشیاری مرا وادار بر این یاوه ها کردند
بله من بی گناهم … بی گناهم … بی گناهم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:52  توسط محمد حسین  | 

یادش به خیر

آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مه رویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت فرهاد بودم

همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
زآستان دوستان مطرودم و هر جا غریبم
غیر طعن و لعن و مردم نیست ای مادر نصیبم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:51  توسط محمد حسین  | 

مادر جگرم سوخت زبس رنج کشیدم

 مادر جگرم سوخت زبس رنج کشیدم                 رفتم ز کفت زندگیم پاک تبه شد

 در کام افق رفته فرو دختر خورشید                  روز پسرت ای زن ناکام سیه شد

مادر همه شب منتظر و چشم به راهی               شاید ز سفر خنده کنان سوی تو آیم

افسوس که این فکر سرانجام ندارد                   تا حلقه بازو ز برایت بگشایم

مادر به کجائی که در این غربت جانسوز            بینی که هنر دشمن جان گشت نه یارم

بینی به لبان پسرت خنده مرگ است                  بینی که تنم شعله تب سوخت نه کارم

مادر اگر آن دخترک موی طلائی                      آمد به در خانه بگویش پسرم نیست

بگذار بخشکد بهم چشم امیدش                        دردیست ازو بر دل تنگم که دوا نیست

مادر تو به پروانه بگو سرخ بپوشد                   تا دشمن پستم نزند خنده به رویت

لبخند بزن تا که نگویند که او مرد                     هرچند که من رشته امید گسستم

چون لاله وحشی به دل کوه دویدم                     چون آتش سرخی به ره باد نشست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:50  توسط محمد حسین  | 

بوی درحت

باز از بوی درخت

نفسم می گیرد

چه کسی یاد تو را از دلم می گیرد

حک شده روی دلم

طرح زیبای درخت

حک شدن روی درخت ، طرح زیبای دو دل

به گمانم دل من شهره شهر شده

به گمانم دل تو با دلم قهر شده

آه این بوی درحت بدتر از زهر شده . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:49  توسط محمد حسین  | 

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد

درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد 

من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست

درد آن بود که از پا درمان من بیفتد 

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست 

دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد 

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من 

ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد 

از گوهر مرادم چشم امید بسته است

این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد 

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان 

گردون کجا به فکر سامان من بیفتد 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:45  توسط محمد حسین  | 

بیمارم مادر جان

بیمارم مادر جان
مي دانم ، مي بيني
مي بينم ، مي داني
مي ترسي ، مي لرزي
از كارم ، رفتارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
گه گريم ، گه خندم
گه گيجم ، گه مستم
و هر شب تا روزش
بيدارم ، بيدارم ، مادرجان
مي دانم ، مي داني
كز دنيا ، وز هستي
هشياري ، يا مستي
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
از اين يك ، و آن ديگر
بيزارم ، بيزارم ، مادرجان
من دردم بي ساحل
تو رنجت بي
حاصل
ساحر شو ، جادو كن
درمان كن ، دارو كن
بيمارم ، بيمارم ، بيمارم ، مادرجان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:44  توسط محمد حسین  | 

عشق ها می میرد

در گذرگاه زمان

خیمه شب باری دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرد

رنگ ها رنگ دگر می گیرد

و فقظ خاطره هاست

که جه زیبا و چه زشت

دست ناحورده به جا می ماند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:43  توسط محمد حسین  | 

خبر یار ما بگو

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
             
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور 
   
با یار آشنا سخن آشنا بگو

برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار  
           
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست 
            
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند  
           
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود   
          
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر 
            
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان 
            
با این گدا حکایت آن پادشا بگو

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند 
            
بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت 
           
 رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند  
           
می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:48  توسط محمد حسین  | 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد بدست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با هیمن نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی از پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ورنه قاضی در قضا نا مهربانی میکند 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:48  توسط محمد حسین  | 

بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو

 بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو

بيا ببين که در اين غم چه نا خوشم بي تو

شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار

چو روز گردد گويي در آتشم بي تو

دمي تو شربت وصلم نداده اي جانا

هميشه زهر فراقت همي کشم بي تو

اگر تو با من مسکين چنين کني جانا

دو پايم از دو جهان نيز درکشم بي تو

پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي‌دار

جواب دادي و گفتي که من خوشم بي تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:28  توسط محمد حسین  | 

مادر جان ... مادر جان ... مادر جان

بیمارم مادر جان
مي دانم ، مي بيني
مي بينم ، مي داني
مي ترسي ، مي لرزي
از كارم ، رفتارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
گه گريم ، گه خندم
گه گيجم ، گه مستم
و هر شب تا روزش
بيدارم ، بيدارم ، مادرجان
مي دانم ، مي داني
كز دنيا ، وز هستي
هشياري ، يا مستي
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
از اين يك ، و آن ديگر
بيزارم ، بيزارم ، مادرجان
من دردم بي ساحل
تو رنجت بي
حاصل
ساحر شو ، جادو كن
درمان كن ، دارو كن
بيمارم ، بيمارم ، بيمارم ، مادرجان
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:39  توسط محمد حسین  | 

من هنوزم دوستت دارم

دفترخاطراتمو، وا میکنم به یاد تو

درمیارم ازآلبومم عکسای یادگاریتو

عکساتو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم

من هنوزم دوستت دارم

زنجیرقفل یاد تو ، ازدل من وا نمی شه

طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه

بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی میگذره

فکرنکن عاشقت یه روز ، عشق تو ازیاد می بره

من هنوزم دوستت دارم

کاش خونه قلبمو باز ، بیای چراغونی کنی

کاش تو حصار زندگیت ، بازم منو زندونی کنی

کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری

قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری

من هنوزم دوستت دارم

من هنوزم دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:38  توسط محمد حسین  | 

بگو از ما

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی ،‌ همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی ،‌همه دنیا رونوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوارشب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
سر بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا رو نوشتی ، همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فراز و فریبیم
بگو از ما 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:35  توسط محمد حسین  |